اینجاهواگرگ ومیش است ومن درپی کفشم هستم.

دوستای قدیمی،جدید،کنکوری ،غیرکنکوری ،وبلاگی ،غیربلاگی بشتابید و به مابپیوندید.برید اینجا   وسمت راست اون بالا زیر عکس روبخونید!

+واینکه دلم براهمتون تنگ شده!

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ساعـت 20:38 به قـلـم فائزه |

سلام پووووف این گرد وغبارا چیه همه جاروگرفته...هیشکی ازجلوی درم ردنشده تواین مدت...ازلینکام تقریبا دیگه هیشکی نیس.همه بستن رفتن.منکه دلم برا کنکور تنگ شده بود گفتم بیام ویه سلامی عرض کنم وبرم به امتحانام برسم.نمیدونم کنکور امروزه فرداست هفته بعده هفته پیش بود...ماکه نه تیلفیزیون داریم نه اینترنت ازهیچی خبرندارم بازیارم بااین نت ایرانسل ازاینور اونور دنبال کردم.خلاصه اومدم این جمله پایینی روبنویسم.قبلش یادم رفت بگم خسته نباشید کنکوریااااااااااااا...برفرض اینکه دادین کنکورو..

تعفن ها محصول یک روند سالم هستند.چیزی که خطرناکه اینه که ازتعفن عبورنکنی...نمیدونم شاید بی ربط باشه شایدم خیلی ام ربط داشته باشه

 

 

+ تــاریـخ دوشنبه دوم تیر 1393 ساعـت 16:8 به قـلـم فائزه |
رفت به ادامه


ادامه مطلب
+ تــاریـخ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ساعـت 1:8 به قـلـم فائزه |

dear past

thank you for

all the lessons.

daer future,

I'm ready!!!!!

+چه خبرا؟کنکوریا درچه حالن الان؟

+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ساعـت 16:22 به قـلـم فائزه |
آیدا....وبش رو حذفید.....پزشکی کرمانشاه(بعضی وقتا حرصم رو درمیاورد ولی قراره یه روزباهم بریم موتورسواری)

هادی....جمعه نامه شده......فیزیوتراپی شیراز(با اینکه یه مدتی نبودولی همیشه تو ذهنم باهاش رقابت میکردم)

C.N.A.....هنوزپابرجاست.....سرباز کنکوری("خدایا شکرت"رو ازش یادگرفتم)

لیانچو.....حذف کرد.........کنکوری(همیشه بود)

باران،مهزاد....حذف شد....خبری ندارم احتمالا کنکوری(همدردبودیم)

فاطی....تعطیل کرد....پرستاری(حرفام رو بیشتر می فهمید)

فاطمه....هنوز فول انرژی هست.....کنکوری(پمپ بنزینمون بود دیگه)

دکترفاطیما....حذف شده.....خبری ازش ندارم

دکترحسین ودخو....توسعه یافته:دی.....پزشکی مشهدوکنکوری(ممنون ازکمکاش.از رقیبامم بود)

سمن وکیارش.....تعطیل شده.....ژنتیک تهران وپزشکی بهشتی

سینا.....هک شد.....میکروبیولوژی(نمونه بارز اراده پولادین، از رقیبامم بودبااینکه هیچ وقت کامنت نمیذاشتم)

مائده....تعطیل شده.....خبری ندارم(خاطراتش انرژی زیادی بهم میداد،بیشتر وقتم رو تووبلاگش گذروندم.جمعشون خیلی باحال بود)

امیر.....ادامه داره....پزشکی بهشتی(کامنت نمیذاشتم ولی هر وقت میرفتم وبش ناخودآگاه گریم میگرفت)


+ تــاریـخ چهارشنبه چهارم دی 1392 ساعـت 12:31 به قـلـم فائزه |
پست قبلیم یک ماه پیش بود!

+ تــاریـخ دوشنبه چهارم آذر 1392 ساعـت 10:24 به قـلـم فائزه |
کاشکی پارسال بود.منم کنکوری بودم.امروزم که پنشنبه هست.فردام آزمون داشتم.پنجشنبه ها تنها روز درطول هفته بود که فول تایم میخوندم بی خیالبافی!

اولا به لطف دوستان جاهایی که لینک بودم دیگه نیستم وبازدید به صفرمیل میکنه.وقتیم که بازدید نباشه واسه دل خودم مینویسم.امروزم خواستم راجع به خیالبافی و روزگار یه کنکوری خیالباف و آیندش بنویسم.نمیدونم شاید باشن کسایی که مثل من دکتر،دانشمند،نویسنده رمانای تخیلی،عکاس حرفه ای،نقاش،کماندو باشن درعین حال بااین همه مشغله،پشتکنکورم باشن!

فقط ،لطفا اگه جز موارد ذکرشده نیستین ادامه رو نخونین!


ادامه مطلب
+ تــاریـخ پنجشنبه دوم آبان 1392 ساعـت 11:30 به قـلـم فائزه |
ای آنکه کنکوری هستی و نت تشریف داری،لطفا همین الان بند وبساط نتت رو جمع کن وبذارجایی که چشت بهش نیفته و وسوسه نشی بری سراغش!چون نه تنها وقتت رو تلف میکنه،نه تنها ممکنه مثل من معتادشی،چشاتم خسته میکنه!

+ تــاریـخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 ساعـت 19:17 به قـلـم فائزه |
شرح قبولی های بنده:

دندانپزشکی بین الملل تبریز

پزشکی بین الملل ایران واحدکرج(حدس میزنم پزشکی باشه چون ننوشته)

+ تــاریـخ پنجشنبه هجدهم مهر 1392 ساعـت 17:59 به قـلـم فائزه |
اووووف بزار یه نفس عمیق بکشم.هووووووووووووووووووف...

گریم گرفته!! :( بزار گریم تموم شه بنویسم...

تموم شدبرگشتم.

دلم شدیدا برا اینجا ودوستام تنگ شده.اه.خیلی بده من اونجا نت ندارم بایدبرم کافی نت اونم حوصلش نیس.تاحالا این همه ازنت دورنبودم.اونجا در اوج محرومیتم.صب تاشب در ودیوارونگامیکنم.امروز بعد2هفته بلاخره تونستم برگردم خونه،کاشکی میتونسم1هفته بمونم.هه!فک نمیکردم یه روز آرزوم این باشه که یه هفته بمونم خونمون.شنبه بایدبرگردم ولی خیلی زوده نمیخوام برگردم:)ولی چاره ای نیس باید برم.ولی آرامشی که اونجادارم اینجا ندارم.اونجاهروقت خواستم میرم میام،آزادی دارم:)دیگه برم نظراروجواب بدم.باگوشیم میخواستم بیام اینجا اونم تاچش خراب شده بود به زورم که وصل میشد نمیشد بیام چون رمز رو یادم نبود:)

+ تــاریـخ پنجشنبه هجدهم مهر 1392 ساعـت 15:15 به قـلـم فائزه |
یه سر رفتیم تهران،حل شد.ازشنبه میرویم به مدرسه:)


+ تــاریـخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ساعـت 21:13 به قـلـم فائزه |
یه اتفاقایی میفته که بازم کار خدابوده وبس!

دوس داشتم ازاینجام  ازش تشکرمیکنم!

..............................................................

+ ودانشگاه ثبتنام نمیکند.

هه!

دیروز عین جن زده ها این ور اون ور میرفتیم.گفتن امروز بایدبریم.امروزم رفتم همه اومده بودن،عین آوراه ها پرونده به دست میگشتیم.یه روز کاملابه یادماندنی بود.نهایت بدبختی.نهایت تحقیر.آخرشم گفتن دوهفته بعد معلوم میشه.چرا چون رییس آزاد عوض شده اونم دقیقا امروز.با هرچی میشه کناراومد جزاینکه یه عده بارتبه های بدتر ازمن وخیلیا ثبتنام کردن ولی ما..

اگه ثبتنام نکردن،من دیگه کنکور نمیدم،ترجیح میدم برم تیمارستان.تند نمیرم نه!امروزیه پسری بودکه دوسال تو سربازی خونده بود،فک کن چقد تلاش کرده چقدازقبولیش خوشال شده حالاثبتنام نکنن.یه پسریم بودکه میگفت شهرشون کوچیکه اسمش رو روبنرنوشتن وتومیدونشون زدن!فک کن حالا ثبتنام نکنن.(خودمم اینجوریما) یه دختری بعد4سال پشتکنکوری قبول شده بود.مامانش میگفت چقدخوشال شدم بعد4سال به هدفش رسید.فک کن حالا..یه پسریم بودکه براش خونه گرفته بودن مامانش میگفت الان ماشین توراه وسایلش رومیاره.یکیم میگفت بریم کادوهایی که برامون آوردن برگردونیم.یکیم می گفت کی از طرف دانشگاه برامون تبریک فرستاده بود که بیایم واسه ثبتنام.ااکثر پشتکنکوری بودیم.بدتر ازهمه این همه پول میدیم،ولی باید التماسشون کنیم اسممون روبنویسن.بدتر شماره دانشجوییم دادن بهمون ولی چون رییس عوض شده ما یه چندهفته ای بایدمنتظربمونیم تادستورش بیاد.حالامن موندم جواب ملت روچی بدم؟!هه!اگه نشه.منکه دیگه کنکورنمیدم.سراسریم نمیرم.اگه نشد تموم میشم.نه تنهامن خیلیایی که امروز دیدم هم تموم میشن.یه ضربه شدید روحیه.کی به جز خودمون میفهمه چه بلایی به سرمون میاد.چی میکشیم؟! منکه تصمیم گرفتم خودم روبندازم شورابیل!اپه نشه قسم میخورم که برنمیگردم اینجا.نمیفهمین چی میگم.اینکه قبول نشی نشدی.ولی اینکه قبول شی وخیلیا بگن حالا یه سالم بمون یه جای بهترقبول شی بگی نه دیگه نمیکشم،امسال میرم.خیلیا تبریک بگن.حالا چی بگی؟ازاین بدتر میشه؟هه!قسمم خوردم اگه نشه خودم روخلاص کنمومن تحمل این یکی رو دیگه ندارم.

+روزای خوب تموم شد.روزای بدی که بدتر خیلی خیلی بدتر از قبل شروع شد. 



+ تــاریـخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ساعـت 23:58 به قـلـم فائزه |
نتیجه سراسری:زیست سلولی مولکولی میکروبیلوژی بهشتی.اولین شبانه از4تاشبانه ای که بعدپزشکیازده بودم.انتخاب81امم.

نتیجه آزاد:پزشکی اردبیل.

+به مامانم یه جوری ازجراحی ودست له ولورده میگم که فکرمیکنه دیونم.

+میگه یکی ازخوشحالی سکته کرد.

+واقعا این منم؟من به خاطرآزاد اونم اونجا این همه خوشحالم؟باورم نمیشه!اگه خودم بودم الان یه جایی داشتم خودم روخلاص میکردم.این من نیستم.

+شایدم هرکی جای من بود با اون همه فشارای لعنتی که هر روز پرسم میکرد عوض میشد.

+تواین دوساله چنتالیوان شکوندم چنتا فنجون چنتا..چنبارکتابام رو ...همینکه دیونه نشدم خیلیه!شایدم یکم شده باشم.

+همینکه یه مشت ازآرزوهامم چنگ بزنم ورداشته باشم خوبه!

+اگه خودم بودم به قول مریم الان بایدمیگفتم یامرگ یا پیروزی.ولی فشارای عجیب و وحشتناکی رو تحمل کردم.

++اه!الان یادم افتاد من همیشه یکی روکه پزشکی آزاد اردبیل میخوند مسخره میکردم وپشت سرش چه تیکه هایی که بش نمیانداختم.آهش گرفت!الان روم نمیشه بهش بگم.ولی دوس دارم برم بهش بگم بااینکه میدونم فقط یه پوزخندتحویلم میده!دلم شدیدا تنگ شده،میخوام بهونه ای باشه برم ببینمش!

++رفتم مدرسمون پروندم رو بگیرم،همه چی عوض شده بود.ازنیمکتای حیاط  گرفته تا مدیر!این بودکه هیشکی نشناختم.منم همیجوری واسه خودم میگشتم،کلاسارو میدیم،توکلاس خودمون ساعتی که زده بودیم رو دیوار هنوز بود.هعععععععی چقد این ساعت رو جلو میکشیدیم.یادش بخیر.خیلی زور زدم گریم نگیره.هه!جالبه هیشکیم کاری باهم نداشت منم عین دیونه ها همه جامیرفتم.آخرسر ناظممون رو دیدم،بهش میگفتیم بچه های پایین.اژدهایی بود براخودش.ها ها...گفت فقط اون مونده همه رفتن.همه به خاطر مدیر رفتن.پارسال که مدیر بازنشت شده همه هم رفتن!حالا این اژدها چرانرفته نمیدونم.

++اگه دوباره برمیگشتم به روز اول مدرسه،دوس داشتم تو شیطنت وشلوغی شهره عام وخاص بشم:)        

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 ساعـت 1:0 به قـلـم فائزه |
میشودجسمم بماندهمینجاروی همین صندلی پشت همین میز ،بماندهمینجا ،میخواهم برای همیشه دراین اتاق بماند.روحم راهم خدا در دستش بگیردتاکمی آرام بگیرد.


ادامه مطلب
+ تــاریـخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ساعـت 1:3 به قـلـم فائزه |
زنگ زدم به یکی ازفامیلامون که یه سال پشتکنکور مونده والانم ازادپزشکی میخونه.ازش پرسیدم چطورمیخونده.من بخوام یه کلاس رفع اشکال برم 4ساعت توراهم وکلی مشکلات دیگه که خودش بهترازمن میدونست چون هم مدرسه ای هم بودیم.توجوابم گف منم مثل توواسه همین مشکلات بودکه موندم.واسه من یه خونه گرفتن رفتم موندم تبریز.اصن توپزشکیم قبول میشدی الان انصراف داده بودی چون این راه ومشکلاش ادم رو دیونه میکنه.من چی میتونم بگم؟
+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 ساعـت 11:13 به قـلـم فائزه |
بعضیا خوش شانسا آرزوشون دقیقاچیزیه که خدام میخواداصلا حکمت خداهمون آرزوی اوناس.

یاخیلی چیزای دیگه که من 6ساله دارم به خاطرداشتنشون میجنگم ولی بعضیا ازوقتی به دنیااومدن داشتن.تازه من هنوزبه هیشکدوم نرسیدم.

نمیدونم تاکی بایدشباتاصبح بشینم تواین اتاق کوفتی وگریه کنم.خدایا می شنوی من اوردی اینجاکه زندگی کنم یاازروفیلنامه ای که برام نوشتی برات نقش بازی کنم.واقعا راسته که میگن یه کاری میکنی که بنده هات خدا خداکنن واقعااینجوری شادی؟ازگریه هام لذت بردی؟من حکمتت رونمیخوام.حالاحالاهالذت ببر.خوش باشی.به هرحال اگه به چیزی که میخوام رسیدم که رسیدم به قولام عمل میکنم.ولی اگه نرسیدم دیگه هیچ کنترلی روخودم ندارم.گناهام گردن خودت.چراکاری میکنی که به بودنتم شک کنم.گفتم که بزارزندگیموبکنم.باشه امروزمم هیچی بازم تاصبح گریه کنم.توخوش باش  

+ تــاریـخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ساعـت 0:14 به قـلـم فائزه |
دومین انتخاب رشته روهم کردیم رفت.86تازدیم به پزشکی بم حتی ،رحم نکردیم همه روزدیم رفت.چه خوابایی که پارسال موقع انتخاب رشته واسه امسالم ندیده بودم.ولی حیف که نتایج ماروازاین خواب خوش بیدارکردونتونستیم خوابای انتخاب رشته امسالم ببینیم.سال بعدازاین خواباخبری نیست وبنده به بیشترین رتبه لازم جهت قبولی درپزشکی بهشتی یااصفهان یاارومیه(به دلایل شخصی) قانع بوده وکمال رضایت رودارم.امضا فائزه.

......................................................................

من کمک خواستم و...

نمیدونم ازاین که هی پاهام روسست کنی چی گیرت میاد.نمیدونم این همه مثال براچیه.یعنی من حتی قداون اشغالم نیستم؟چرامن روجدی نمیگیری.من صبح بایه دنیا اومدم اونجا چرابامن اینکارارومیکنی.چرامن روبااون1500مقایسه میکنی.من کجام شبیه اونه؟خانوادم امکاناتم.رتبم.خودم.چیم؟چراتایکی خانوادتن دکترن جدیی.ولی من نه؟من رواصلانمیشناسی.چرااولش گفتی خوشحالم که چسبیدی به ارزوهات ول کنم نیستی.ولی اون مثالای بعدش چی بود.میدونی چراگفتم روانشناسی میخوام چون فک کردم اینجوری لااقل به دردخودم که میخورم.چرامناین همه پول بایدبدم بعدبه جای انگیزه گرفتن داغون شم؟چرامن صبح اون همه انگیزه داشتم و3درس دین روتونیم ساعت خوندم وعمیقم خوندم.چقدصبح ذهنم بازبود.ولی الان هیچی نمیخوام هیچ انگیزه ایم ندارم.چرا؟چی به من گفتی که اینجوری شدم؟چی گفتی چرانزاشتی حرف بزنم.

اینارومیخواستم اس ام اس کنم به مشاورم ولی اومدم اینجانوشتم شایدفرستادم.بعدامیام پاک میکنم.

+ تــاریـخ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ساعـت 15:51 به قـلـم فائزه |
حتی اگه من شکست خورده باشم وهمم بهم بدنگاکنن وحرفی حدیثی سخنی چیزی بگن مهم نیست مهم به تمام معنادیگه نیست.من یه دختر19سالم باکلی هدف وآرزو حتی آرمان.صدام کردن رفتم رشته سخن ازدستم رفت.ماشالام به هرکی رتبه رومیگم کلی ازحکمت ورحمت وبرکت ونعمت میگه.میترسم همیناهی دعاکرده باشن خدایابه رتبش برکت بده.جالبتره که وقتی میگم بازم میمونم یه عده میفرماین که الحق که پزشکی ازوجناتت میباره.اصلن توساخته شدی واسه اینکار.من تعظیم میکنم.ایشالاجبران کنم.اوف یه پپسی لطفا.ازاینابگزریم مامانم گفته تواین یه سال آدمت میکنم گفته منتظرتنبیهام باش.خدارحم کنه.باهمه قطع ارتباط مینموییم ازامشب.روی دیدن دوستان روندارم.ازمهرم به همه اطلاع میدم یه چیزی دارم میخونم که آبروم بیشترازاین نره.آخ قلبم.اصلن ایناروولشکن.میرم شروع کنم بخونم ویکباربرای همیشه تمام اشتباهاروایشالاجبران میکنم.اکثراین اشتباهات اشتباه من نبوده ها.درسته منطقه1ام ولی خودم تومنطقه3ام توشهرمونم به جزیه قلمچی دست وپاشکسته تازگیام گزینه2هیچی نیست.امسال میرم یه جادیگه واسه قلم.حالم ازدخترای اینجابهم میخوره.بین خودمون باشه من کلاازآدمای اینجامتنفرم شدید.واسه همینه که کلن تبریزروگزاشتم کنار.ادم توخوابگابمونه ولی تواین شهرکوفتی نه.والا!خدایامارو جزواین مردم نگردان.خدایاماروعاقبت به خیربفرما.خدایااین احساسهای خواری وبدبختی وایناروازمادوربگردان.خدایااین اواحس دخترانه رادرماغیرفعال بنما.خدایامن خالصانه اومدم  وازت خواستم مفیدباشم تاثیرداشته باشم.گفتم قول دادم همیشه خوب بمونم.خدایاکمک کن به بطالت نکشم.کمک کن روحم خسته نشه میترسم بدبشم.خدایاامتحانای مارا آسان بگردان وبزارخوب بمونیم.آمین! بگوتوام بگوآمین! 

ودرآخراینکه شرمنده که کامنتاروجواب ندادم.چون میخواستم جواب بدم حذف میشد.شرمنده دیگه.راستی اگه کامنت نامربوطی به اسم من دیدین لطفاحذفش کنین که قطعااشتباهی گزاشتم.

.............................................

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

خلاصم کن.

+ تــاریـخ جمعه هجدهم مرداد 1392 ساعـت 19:57 به قـلـم فائزه |
شدم چیزی که همیشه متنفربودم.هیچی ندارم.هیچی نیستم.همه دلخوشیم اینه که میام اینجامینویسم.شدم یه آدم قضاقدری.آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.شایدیه روزی همه اینارویادم بره.ولی مطمئنم اون روزچیزی نیستم که میخواستم.درسته آدم هرچی که بخواد بهش نمیرسه که!چون آدم اشتباهای زیادی میکنه.آخخخخخخخخخخخخخ چقدبی ارزش شدم.هیشکی جزبابام نمیتونه من روازته دل بخندونه.ولی الان ازم ناراحته.من بدکردم.آخخخخخخخخخخخخخ.کاشکی همون روزابود که واسه هربیستم یه هزاری جایزه میگرفتم.خخخخخخ!من زمانم روازدست دادم.دیگه شانسی ندارم.تموم شدم...امروزشروع کردم بخونم ولی بابام نخواست گفت خودت رو زجر نده.منم قبول کردم ولی تاآخرعمرم زجرمیکشم.من دیگه خیلی وقته توجهنمم.نمیدونم چه گناهی کردم ولی حتماگناه بزرگی بوده.ولی معنی بهشت روفهمیدم.هه!خندم میگیره وقنی یکی ازباغ وچیه بهشت میگه.

.........................................

×بگیر فطره‌ام،

اما مخور، برادر جان !

که من در این رمضان،

قوتِ غالبم غم بود!

+ تــاریـخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ساعـت 0:34 به قـلـم فائزه |
+مسترdr:ننه نقلی!!(یعنی من)اشتباهت اونجابودکه وقتی گفتم تهران بااین درصدات نمیشه وارفتی وهمه چی روازدست دادی.

+اون روز روهیچ وقت یادم نمیره.توخیابون که میومدم گریه میکردم.چقدسخت گدشت..

مسترdr:بمون وخودت رووقف کن.

+نمیدونم مستردرک میکنه که من ازپشتکنکوربودن وحشت داشتم.وحالادوسال بمونم.

#من:میخوام بمونم.

#مسترالف:دیگه ازاین شوخیانکن.

#مسترالف:این روحیت روتحسین میکنم ولی بروفیزیوتراپی.ها؟خودرای نباش.

#من:خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا.

@خواهربزرگه: یعنی توانقدبیعرضه ای که چندماه نمیتونی واسه هدفت بشینی عین ادم بخونی؟

@من:میتونم.میتونم به خدامیتونم.اگه تنهانباشم میتونم.

@خواهروسطه:تو که میتونی ‍س چراامسال نتونستی؟

@من:خـــــــــــــــــــدا!

@مامان:خدایایه کاری کن مام راحت شیم خودشم ازدست ماخلاص شه.

@بابا:هیچی نمیگم چون دیگه گریه میکنی 

+یه مشاور زنگ میزنم.

+اه اینskpeام رفته رواعصابم هی زنگ هی زنگ..

+حس ادمای بی عرضه رودارم.

+بیخیال همه اینا.بازم خداروشکر

+ تــاریـخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ساعـت 13:40 به قـلـم فائزه |

4ساعته نشستم تموم پزشکیاودارو ودندانارواز رودفترچه نوشتم.بعدش یه سر رفتم وب دکترحسین دیدم نوشته ظرفیتابیشترنشدن که هیچ کمترم شدن.اونجابودکه درد روتوعمقم چشام حس کردم.رفتم بازنشستم جمع زدم  پزشکی شد3506.یه نفس راحت کشیدم..ولی ازاونجایی که من کلاخودآزارم نشستم دوباره جمع زدم شد2553.الان بازم من موندم وحیرونی ،آوارگی.داروام شد701.دندانم768.

من واین همه بدبختی محاله!

...................................................

×بعدازاین یه جا دیگه مینویسم.شایداینجاهم بودم ولی ازنوع کنکوریش.شایدموندم.موندن خیلی سخته خیلی...

×به پاهای تاول زده ام نگواشتباه آمدی!

..................................................

+نزدیکه 30ساعته نخوابیدم.

+24ساعت هیچی نخوردم.

+از4شنبه2 کیلولاغرشدم.

+سیاه شدم.

+دست چپم دردمیکنه.

+سرم دردمیکنه.

+ تــاریـخ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ساعـت 3:5 به قـلـم فائزه |
2731منطقه1شدم.همه آرزوهام خاک شد.دیگه نمیتونم.

ممنون خداواقعاخیلی کمکم کردی.کاشکی حداقل...

خواستی یه فاتحه برام بخون

×فقط میدونم.4ساله تواتاقم حبسم.آخرشم شداین.نمیدونم شایدحقمه. به هرکی رتبم رومیگم میگه راستشوبگوفکرمیکنن شوخی میکنم.له شدم رفت.شایدم یه کاری کردم که2ساله دارم عذاب میکشم.من مردم صبح مردم.هیشکدوم ازهدفام به رتبم نمیخوره.هه!نمیدونم چی شدکه به اینجارسیدم.

×غرورم له شد.میگن مامطمئنیم میخوندی فقط کتاب درسی یارمان؟بعضیام میگن من به این خنگی قدتومیخوندم1می شدم.بعضیام میگن من جای توبودم امسال یه رتبه تاپ میاوردم جبران پارسال.بعضیام هنوزرتبم نمیدونن.میگه این درصدای خودت حداقل یکیشوبالای80میزدی.

×یهواین پست حذف شد.میخواستم نظرات روجواب بدما.یهوحذف شد هنوزتوشوککم

×بازحذف شد.

×ممنونم که نظرگزاشتین.حرفاتون آرومم کرد.اگه نشه نه میتونم بمونم نه میتونم برم.خواست خدابوده وبس.تاامروز میگفتم خدارودارم ولی دیگه هیچی ندارم.

+ تــاریـخ جمعه یازدهم مرداد 1392 ساعـت 15:30 به قـلـم فائزه |
این بلاگفام شوخیش گرفته 2ساعته دارم انگشت میزارم مینویسم.یهو همشوپاک کرد.هه هه خندیدیم،خیلی بامزه ای...داشتم میگفتم دیروز به تک رقمیازنگ زدن امروزم گویابه دورقمیای خوشگل واینازنگ میزنن.به من که هنوز نزنگیدن!البته سنجشم زنگ نزنه فک وفامیلا حسابی شرمنده میکنن.منم ازشدت خوشحالی دارم منفجر می شم آخه تاالان فک میکردم خیلیاشون فکرمیکنن من هنوزیه سالمه.نه اینکه هرکی ببینتم میگه ععععععععه توهمون دخترکوچولوی یه ساله ای؟خداجون چی بگم خودت همه چی رومی دونی.نزارآبروم بره.فقط تومیتونی.کمکم کن

بعدانوشتم که:امشب احتمالانتایج روبزارن.غیب نشینابیاین بگین رتبه هاتونو...

شب نوشتم که:یعنی من الان یه وضیم.اه اه اه یه اه دیگم بازم اه.نه دلم خنک نمیشه@#٪×‍@÷٪#نه نشدبازم صب کنqwertyuuiiikkbfdssccaa xxzzdh./;;mjiiu5rtukkggfddvbhhccssdcxdhbfukkmillfrfds`gtvb .حالایکم بهترشدم.من رفتم دیگه بازم میگم فردابیان رتبه هاتون روبگین.نرین غیب شینا من طاقت ندارم. آیداباتوام هستما محکم باشیدوشاد.فعلا


ادامه مطلب
+ تــاریـخ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ساعـت 11:29 به قـلـم فائزه |
به جای نوشتن یه برنامه فشرده که تا اسفند چهاردورهمه کتابام روبخونم وهرروز برنامه عوض کنم وبه جای خیلی ازکارای اشباهم.خیلی متین وسنگین...


ادامه مطلب
+ تــاریـخ یکشنبه ششم مرداد 1392 ساعـت 13:28 به قـلـم فائزه |
بعدمدتها تنهایی ونت نشینی دیشب یکی ازدوستام اس دادفرداخونه ای؟گفتم آره.گفت پس اومدم.منم بااینکه آمادگیش رونداشتم گفتم باشه.یه ساله پای هیچ بنی بشری به اتاقم نرسیده. رفتم اتاق بالایی یه نگابه درودیوارکردم ،هرچی شکل توکتاب زیست بودچسبوندم رودیوارا.یه جاخالیم بودبامدادنوشتم روکمداکاغذچسبوندم .ازدرودیوارم کتاب میباره؛ رومیز تی وی، روشومینه، روزمین،قفسه ها همه جاکتابه.اصلن نمیشه تواتاق راه رفت ازهمه جاعکس وکاغذآویزونه.ناامیدانه رفتم اتاق پایینی بازیه نگابه درودیوارانداختم دست کمی ازبالایی نداشت.ازدردیوار لباس میباره؛رومیزکامپیوتر،روتخت،روزمین رودراتاق حتی!درکمدابازه نصف وسایلشون روزمین ریخته،توکتابخونه که اصلاکتاب دیده نمی شه ازبس خرت وپرت گذاشتن روکتابا!قفسه هاهم پرکتاب دست بزنی ریختن!کامپیوترم خاک که نه گل گرفته!یه چندلحظه یه مقایسه ای شد وبلاخره بالا روانتخاب کردم.شبم میخواستم یکم مرتبش کنم حوصله نداشتم،بعدسحریم که خواب واجبتره!صبح به زور10پاشدم کامپیوتروبردم بالایه وقت فکرنکنه من توتحریم بودم واینا.گلشم پاک کردم.این وسط همه هم اذیتم میکردن یکی مانتوپوشیده یهو اومداتاقم،یکی آیفون رومی زد.رفته بودم یه جایی هی کوبیدن رودرکه زودباش بیابیرون اومد.منم بهش اس دادم کی میای گفت12 دیگه بقیه نقشه هاشون به بادفنارفت.این بودذوق زدگی من ازاومدن یه دوست به خونمون.ذوق زدگیم معلوم بود نه؟


شب نوشتم که:

شایدبهتربودبه خدام احترام بزارم.شایدبهتربودبه خدام اعتمادکنم.گناهام ریزریزمی شینن روچشام وآروم میفتن روبالشم.خدام.خدام.من خدامُ میخوام.نمیخوام باهام قهرباشه یاازم ناراحت باشه.من فقط خدامُ میخوام.تنهاآرزوم همینه خدام دوسم داشته باشه.میدونم آرزوم خیلی بزرگه خیلی.من خدامُ میخوام.خستم.خیلی خستم.آرزوم بزرگه.فقط خدامُ میخوام...

+ تــاریـخ شنبه پنجم مرداد 1392 ساعـت 14:55 به قـلـم فائزه |
فرداجمعه است...

یکی بهم زنگ زده بود میگفت میترسم اخراج شم.منم بهش دلداری می دادم.ولی اروم نمیشد.اخرسرمجبورشدم یه واقعیتایی رو راجب خودم بهش بگم.مثلادوماه مدرسه نرفتنم وتعطیل کردن کل پیش ها(1)و ماجراهای اخراج شدنم وچرا اخراج نشدم همینجوری که میگفتم یه چیزی فهمیدم که اصلا متوجهش نبودم.بقیه درادامه..



ادامه مطلب
+ تــاریـخ جمعه چهارم مرداد 1392 ساعـت 2:43 به قـلـم فائزه |
6صبح خودم ُخسته وبی انگیزه روکاناپه میافتم.تواین یه سال خوابم خستم میکردازبس خواب میدیدم\1\بعدنماز میخوندم ویه لیوان شربت زعفران می خوردم وپله هارومی رفتم بالاپاهامومحکم می کوبیدم مفهموش یه چیزی درحداین بود:مقتدر،محکم،جدی باش!
ادامه مطلب
+ تــاریـخ سه شنبه یکم مرداد 1392 ساعـت 15:21 به قـلـم فائزه |
دیشب بعدافطار رفتم اتاقم...

یه باربعدکنکورکه اومدم خونه رفتم پشت میزم نشستم،(قراربودبه مستر.دی.ار.زنگ بزنم وبگم چه کردم ) دوساعت نشستم فک کردم چی بگم!خخخخخخخخخ...آخرشم مسترزنگ زدو کلی دعوام کردکه چرازنگ نزدی.چندروزبعدشم میخواستم یه کم اتاقمو مرتب کنم.میزاروکشیدم وسط اتاق دیدم به هیچ وجه نمیتونم به کتابادست بزنم.درآرامش تمام درو بستم یه قفلم زدم...الفرار....


ادامه مطلب
+ تــاریـخ جمعه بیست و هشتم تیر 1392 ساعـت 13:58 به قـلـم فائزه |
پس چون مشکلات از  بالا و پایین آمدند و

چشمهایت از وحشت فرورفتند و

تمام وجودت لرزید چه لرزشی،

گفتم کمک هایم در راه است و

چشم دوختم ببینم که باورم میکنی

اما به من گمان بردی چه گمان هایی .

( احزاب 10)

+ تــاریـخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 ساعـت 19:52 به قـلـم فائزه |
این بیت روبه شدت دوس دارم.

توادامه مرامیخوانید دراین یکسال کمی طولانیست بنابراین انتظارندارم کسی بخواندش ودراین چند روز خواندم:

×خاطرات روسپیان سودازده من؛گابریل گارسیامارکز(داستان یه پیرمرد90ساله که پای ثابت فاحشه خانه هاست)

×داستانهای غیرقابل چاپ؛مهدی شجاعی(عالی بود 5تاداستانه)

×شازده کوچولو (فوق العادست گمونم انقدی معروفه که نیازی به توضیح نیست)

×شرق بنفشه؛شهریارماندنی پور(داستان عشق ارغوان وذبیح الله)

×دوست داشتم کسی درجایی منتظرم بود؛آناگاوالدا(چندتاداستانه،خوبه)

×خیالباف؛ایان مک یوون(یه جورایی پیترخود خودمم)


ادامه مطلب
+ تــاریـخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 ساعـت 14:22 به قـلـم فائزه |